
ابو سعيد ابوالخير در مسجدي سخنراني داشت . مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جاي نشستن نبود و بعضي ها در بيرون نشسته بودند.
سپس شاگرد ابو سعيد گفت: تو را به خدا از آنجا که هستيد يک قدم پيش بگزاريد.
همه يک قدم پيش گذاشتند، سپس نوبت به سخنراني ابو سعيد رسيد، او از سخنراني خود داري کرد.
مردم که مدت يک ساعت در مسجد بودند و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند.
ابو سعيد پس از مدتي گفت: هر آنچه که من ميخواستم بگويم شاگردم به شما گفت، شما يک قدم به جلو حرکت کنيد تا خدا ده قدم به شما نزديک شود...
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بخند
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

.gif)
.gif)

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بازم ازاین چیزایی نوشتی که ما نمی فهمیم.
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
:: موضوعات مرتبط: یاد خــدا،آرامش بخش دلهــا، شعر،جمله زیبا ، ،
:: برچسبها: داستان درباره خدا, خدا, درباره خدا, ابو سعید ابوالخیر, داستان,
